تبليغاتX
جوگير نشويد لطفاً
جوگير نشويد لطفاً
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386
آدرس!!!!!!!!!!

 

*دختر كوچيكه ي عمو بزرگم جديداً اومدن شهرستان زندگي كنن به خاطر كار شوهرش!قبلاً تهران بودن...ميخواستيم بريم خونشون امشب كه تبريك بگيم به خاطر خونه ي نو و اين چرت و پرتا!حالا من هي ميگم:"نميام" بابا درس دارم،بابا روزه بودم من،حالشو ندارم!!تو بگو يكي گف خرت به چن؟!!!

برگشتم با كلي غر حاضر شدم تازه يادشون اومده دفه ي اوليه كه ميريم خونشون!آدرس نداريم!!!!!مامانم زنگ زده از پسر عموم آدرس گرفته،زنگ زديم آژانس يه ماشين فرستادن،راننده هه برگش گف:كجا برم؟!!بابام برگش عقب گف آدرس كجابود؟مامانم برگشته ميگه:"نرسيده به دانشگاه پيام نور،يه ساختمون 4طبقه كه نور آبي ميزنه!!!!!!"ميگم مامان جانه من غير از مهرداد(پسر عموم)كسي نبود تو آدرس بپرسي ازش؟؟اينم شد آدرس؟!!!!!!!نه پلاكي؛نه...

حالا هي ميريم جلو نيگا ميكنيم ببينيم كدوم ساختمون نور آبي داره!!!!

يهو خواهرم گف:" اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ...اون ساختمونس،نور آبي داره،از ماشين كه پياده شديم ديديم!اين ساختمونه نور آبي داره ولي 4طبقه نيس!!!!!!!!!!!!!توو اين سرماي عجيب ِ اينجا!فك كن آدرسم گم كني!!!دست راست ِ اين ساختمونه يه ساختمونه ديگه بود،بابام رفته يه دور زده اونجاهارم نيگا كرده ميگه:طبقه چندم بودن؟ميگم:3؛ميگه:واحده؟ميگم6؛ميگه بياين فاميليشونو واحد 6 اين ساختمون زده!!!يا شانس و يا اقبال ...بزنين ببينين درسته؟!!زنگ و زديم ديديم درسته!!!رفتيم بالا،كلي تبريك و اينا!!دختر عموم ميگه:راحت پيدا كردين؟!!ميگم اره مهرداد آدرسه سر راستي داده بود!!فقط نفهميديم كجاي اين ساختمون نورش آبي بود!!!!!!!!ميگه مگه نور ِ آبي نداشت!؟؟؟؟؟؟گفتم ما از شونصد ناحيه نيگا كرديم!همه جا نورِ آبي داش به جز اين ساختمون!!ريلكس برگشته ميگه:شايد خاموش كردن خبببببببب!!!!!!!!!!!!

حالا اين هيچي...اين دختر عموي ما يه پسر 6ساله داره!يه كم گذشته دختر عموم برگشته ميگه:HAMID.eh جون يه چن تا دونهلوازم التحرير فانتزي هس،كمك ميكني با هم كادوشون كنيم باسه پيش دبستانيه اميرحسين!!گفتم آره بيار كادو كنيم!!غريب به 80 عدد سر مدادي خرسي!!تراش كفشدوزكي!! پاك كن كوفتي!!!!گزاشته پيش ِ من و خودش رفته فيلم ميبينه!!!!!!!!!!!!!!به گمونم قيافم شبيه حمالاس!!!!!!(حالا خان دائي هي بيا بگو به خودت بي احترامي نكن)

 

 

*يه فسقل موسسه هس با يه سالن امتحان به چه بزرگي!!!!!!!!!!من واسه پايان ترمم به اميد تقلب نشستم!!!با اين تعداد كم و اين سالن بزرگ چيكا كنم!!!!!!!!!!

 

 

 

پ.ن1.به تجربيات شما در باب تقلب ظريف نيازمنديم!

 

پ.ن2.

واسه 3 دقيقه توو دلت را بده مارو

تا من نشون بدم ايران و رابطه ها رو

اينا حرفاي ديروز و امروز ِ برپا

ايران شده اسير ِ يه ويروس مرگبار!!

ديگه احتياجي به حرفاي سي‌اسي نداريم

ديگه به دشمناي خارجي نيازي نداريم

يه جنگ ِ رواني ِ حالا داخل ِ ايران ِ

همه افتاديم به جون هم،عاقل و ديوانه

با تني خسته،كوفته،خشكيده ميريم

تا با مشكلات زندگي كشتي بگيريم

وقتي ميبينيم همو يه مُش بي يار و ياور

وقتي رفتيم،ميبنديم به ف‌حش خوا ‌ر و مادر!!

نگاه ما به هم ديگه شده مثل قاتل

ديگه توجه نميكنيم به حس باطن

ديگه دورو بره ماها پر ِ حذب باد ِ

هست باهات اگه داشته باشي استفاده

چه دخترا كه تا ميشنون اسم تاجر

ميگن اين بهترين كَس واسه ازدواج ِ

عشق چيه بابا؟ ، اين حرفا رو و لِش

عشق و ديدي برسون سلام ِ مارو بهش

چه پدرا كه به زير ِ بار ِ هزينه رفتن

بچه ها فك ميكنن پدرا وزير نفتن

هر كَس اسم خودشو بغل كرده

اينا پيشرفت نيس

اينا عقب گرد ِ!!!

.

.

.

Y@S

+ HAMID.eh
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386
خيلي بيشتر از خيلي خصوصي!!

 

وارد يه مرحله جديد شدم توو زندگيم!

احساسي ندارم به جز ترس!!زود بود!

 

 

 

پ.ن1:پاسخگوي هيچ گونه سوالي در اين زمينه نميباشم!

پ.ن2:تا بعد از امتحانا(20دي)بسيار بسيار كم پيداييم!

پ.ن3.هوا اينجارو داشته باشين!بچه ها خط نندازن ننه!!

 

 

ـــــــــ

بعداْ نوشت:خدمت اون دوستانی که در نظرهای خصوصی فرمودن خیلی تابلو میباشم و شوهر کر دم باید بگم که:"شوهرم کجا بود توو این بلوای بی شوهری!!"

نه خدایی فک کردین من اعصاب شوهر دارم؟!!!با روانِ من بازی نکنین انقد عزیزانم!!

+ HAMID.eh
جمعه بیست و سوم آذر 1386
CUT&PASTE

*من مجبور نيستم حرفايي كه بهم زده ميشه رو باور كنم ولي از تصور اين كه يكي داره واسم خالي ميبنده عصباني ميشم!دست ِ خودم نيس،وقتي عصباني ميشم خيلي راحت بروز ميدم!!يعني از حرفام مشخصه!!در مورد خوشحالي ام همينطوريه ها،اگه از چيزي خوشحال باشم بلافاصله طرف مقابلم ميفهمه!!!اين اصلاً خوب نيــــــــــــــــــست!!!!!

ديشب با يكي از همشهريا چت ميكردم،البته الان شهرستان نيس،چن ماهي هس كه تهران زندگي ميكنه!

همه چي خوب بود!نه عصبي بودم!نه كلافه!نميدونم چي شد كه بحث كشيده شد به اعتماد و اينجور چيزا و يه سري حرفاي قديمي!هر دو متولد آذريم ولي سر ِ همه ي مسائل بحث ميكنيم!توو ذهنم نيس كه يه بار بدون بحث باشه چتامون!!البته هميشه آخرش با هم كنار ميايم!يعني اگه كسي عقيده ي اون يكي رو بپذيره،خيلي راحت اعلام ميكنه كه "آقا من كوتاه اوومدم" اما اگه هيچكودوم حرف طرف مقابل و قبول نكنيم خيلي راحت بحث رو بدون نتيجه گيري رها ميكنيم!!به همين راحتي!!يه سالي هس كه با هم آشنا شديم ولي نميدونم چرا ذهنيتم انقدر ازش بده!!!!!يعني همش حس ميكنم حرفاش دروغه يا خالي بنديه!!يا چميدونم!!!!! وقتي كه برگشت گف:حميده تو آدم نرمالي نيستي!ناراحت نشدم چون خودمم اينو ميدونم!!!ولي اعصابم خورد شد و در كمتر از شايد 3 ديقه،اون اينو فهميد!!اين باعث شد كه بحثمون ادامه پيدا كنه!!من اصلاً يادم نبود بحث از كجا شروع شد!!!!!!!!فقط همين يادم ِ كه بحث سر ِ‌اعتماد و اينا بود!!!طبق معمول آخر دفه هر دو كنار اوومديم با هم و با خوبي و خوشي بحث و تموم كرديم ولي از ديشب فكرم مشغوله!!يه موقع هايي انقد عذاب وجدان ميگيرم كه نگو!!حرف زور ميزنم،خودمم ميدونم!!اگه من با حرفام اذيتش ميكنم!اگه زور ميگم!اگه وقتي كه حق با من نيس ميگم كه حق با منه!!اگه سر‌ ِ هر مسئله ي بيخودي ناراحت ميشم!چرا هنوزم دوستيشو(هر چند مجازي)باهام حفظ كرده؟!!!!!من شخصاً اگه نتونم اخلاق كسي رو تحمل كنم ، دور و برش نميرم!!!پس چرا اينطوريه!!!!چرا وقتي تريليون تا دروغ سر هم كردم و بعد از يه مدت خيلي ريلكس گفتم كه دروغ گفتم!!نگفت كه خيلي بيشعورم؟!!!!چرا رابطشو باهام قطع يا حتي كم نكرد؟!چرا با اين كه ميدونم حرفش در مورد اين كه ميگه حركات و رفتارم نرمال نيست!درسته!!بازم ناراحت ميشم؟!!!

هيچگونه منظوري از نوشتن متن بالا نداشتم!!!فقط نوشتم تا يه كم ذهنم خالي بشه!!!وقتايي كه مينويسم؛مطالب از مغزم CUT و روي صفحه ي وب PASTE ميشه!!!!

 

 

 

*كِتفم داره ميوفته!!!امروز تولد جف دختر دائيام(سايه و سحر) بود و تمام مدت دوربين دستم بود بين شونصد تا بچه كه بزرگترينشون پنجم دبستان بود!!!!!!!

 

 

 

*5 دي امتحانام شروع ميشه!!توضيح بيشتر رو در حضور وكيلم ميدم فقط!!!!

+ HAMID.eh
دوشنبه نوزدهم آذر 1386
دماغويم،دماغو!!!

 

گلو و گوشم درد ميكنه!سرم گيج ميره!نميتونم سرپا وايسم!چش و دماغم آب ريزش داره!در دقيقه يك ميليون و صد و صفتاد و هف تا عطسه ميكنم!به زور كلاسام و ميرم و سوزناك تر از همه ي اينا اين كه همش امتحان دارم!!

هر چي بهم ميدن ميخورم تا شايد زودتر يَخَمون و ول كنه اين ويروس!!ولي لامصب مگه ول كنه؟!!!!كل خانواده دارن مريض ميشن چون من بعد از اين كه عطسه كردم به ياد ِ چيزي به نام دستمال ميفتم!!واقعاً چه بيمار خوب و كثافتي هستم!!

 

خبري از من نرسيد بهتون بدونين به ديدار حضرت حق نائل گشتم!(عمق فاجعه رو بفهمين ديگه!)

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بعداْ نوشت:مجتبی از دوستان مجازی و خوب منه(همشهريمم نيس!) که ۲۰ آذر تولدش بود!!همتون میشناسینش دیگه   همیشه به من لطف داشته!انشاالله که جبران کنم واسش!

مجتبی تولدت مبارک!مرسی به خاطر همه چی

+ HAMID.eh
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386
لباس عافيت!!

 

*دبير تاريخمون حالش خوب شده بود بحمدالله!!شده بود مثله هميشه!فقط نميدونم چرا رفته بود توو فاز جن و اجنه و اينا!!بحث جالبي ام بود اتفاقاً كلي مستفيض(املاش درسته آيا؟) شديم!!كلاً دبير خوب و با اطلاعاتيه...روانشناسي ام خونده...يه كوچولو حواست نباشه به درس و به اين ور و اونور فك كني،بلافاصله تذكر ميده!در صورتي كه بقيه نيگات كنن فك ميكنن شيش دنگ حواست به كلاسه!

 

*ساعت بعدش زبان فارسي داشتيم!با بچه ها بحث سر اين بود كه كي گوشيشو خاموش ميكنه سر كلاس ، كي نه!!بحثي بوداااااااااااااا!!!!كلاً ما همه ي بحثامون انقد مفيده!!من و مريم كه كلاً گوشيامون خفه است!!!فاطي ميگف نه بابا من كه نه خاموش ميكنم نه Silent!!هيچوقتم زنگ نميخوره،چون همه ميدونن كه كلاس دارم!نشون به اون نشون كه 10 مين بيشتر نگذشت صداي گوشيش رف تا عـــــــــــــــــرش!!يه ملوديه جيــــــغي ام داش كه بيا و ببين!!حالا ما ولو شديم از خنـــــــــده!فاطي هول شده نميدونه معني شعرو بنويسه يا گوشيشو خفه كنه!!

خوده منم تا حالا همچين موردايي برام پيش اوومده!مثـــــــــــــــلاً...ميگم:بچه ها شماها چقد دير مياين سر كلاس؟ميگن:ماشين نيست و اينا!!دير ميشه!!ميگم:من كه هميشه بيشتر از 5 مين منتظر ماشين نميمونم! سر موقعم ميرسم!!روز بعدش به كلاسي كه دو ساعت اول دارم نميرسم كلاً!!!!!!!!!!!

 

*اين چن روزه برف ميبارد و ما بسي بسيار حال ميكنيم با اين هوا و اين سرما و اينا!!!

 

*يه مدت ِ خيلي لطيف شدم!!نه كه خشن بوده باشمااااا ولي خب ، خيلي كمتر از الفاظ ركيك استفاده ميكنم!!خيلي كمتر پاچه ميگيرم!!سر جمع دختر خوبي شدم...اميدوارم كه دوام داشته باشه...آمين و بلند بگو!

 

*شنبه امتحان تاريخ دارم!بعد از چن سال،اين اولين امتحان تشريحي منه!!خدايي واسه كنكورم انقد استرس نداشتم كه واسه اين امتحان ِ دارم!!!حالا با اين همه استرس لاي كتابم باز نكردم ببينم چن صفحه اس اصلاً!

 

 

 

پ.ن1:نوشتن هنوزم خيلي سخته واسم ولي بعد از نوشتن يه حس خوبي دارم كه قابل توصيف نيس!!

 

+ HAMID.eh
یکشنبه یازدهم آذر 1386
HAMID.eh در شُك!!!

امروز بعد از سه روز مشرف شديم موسسه!!

 

انقد از دبيراي مرد موسسه تعريف كردم امروز در آستانه ي خورده شدن توسط يكي از اين موجودات ناشناخته بودم!!اولش خوب پيش ميرفتا!اوضاع مث هميشه بود،بحث در مورد اسناد تاريخي و اين كه خاطرات افراد هم جزو اسناد تاريخي هستش و اينا بود ... كه برگشت گف:نمونه ي اين خاطرات زياده،ميتونين كتاباش رو تهيه كنين و بخونين...من كتاب "دخترم فــــــــرح" رو پيشنهاد ميكنم بهتون!كسي اين كتاب و خونده؟منم گفتم :بله،خيلي كتاب قشنگيه!گف:ميتوني موضوعش و بگي؟(قيافم خيلي شبيه خالي بنداس!فك كرد چرت گفتم!) گفتم :خاطرات خانوم ديباس،مادر فرح!!شروع كردم يه قسمت كوچيكش و گفتن كه مطمئن بشه خوندمش!!

من كلاً كتاباي تاريخي رو مخصوصاً خاطرات رو خيلي دوس دارم بنابر اين با دقت ميخونمشون،گاهي ميشه يه كتاب رو چـــــــــند بار ميخونم،واسه همين،چند تا سوال ريز كه از همون كتاب پرسيد و تونستم بجوابم!!حالا نميدونم چرا انقد اصرار داشت كه مطمئن بشه من خوندممممممممم!!

بعد از اين كه يه كم بحث دونفره كرديم در باره اين كتاب ، يه لبخند مليح زد و يه احــــــــــــــــــســـــــــنت غليــــــــظ گفت و تا آخر كلاس خورد ما رو با چشاش!!يعني انقد تاثير داره خوندنه يه كتاب روو رفتار دبيــــــــــر؟؟؟؟؟؟!!!كلاً با ما راحت بودا ولي نميدونم امروز چش شده بود ديگه خيــــــــلي راحت بود!!حالا فك نكنيد خيلي جوونه ، باز شايعه درست كنينا!چهل و شيرين داره!!

حالا با من تازه رفتارش خوب بــــــــــــــــــود!!!مريم بنده خدا برگش گف:من سردمه ، ميشه برم پيش بخاري بشينم؟گف:برو،تو چقد ســـــــــــرمايي هسـتيييييييي(به همين كشيدگيااااا!)؟!!!!بعد يه كم گذشته باز با يه حالتي برگشته به مريم ميگه!!خوبه؟جات خوبه؟بزار ميزو بيارم كه ميخواي چيزي بنويسي اذيت نشي!!!!!!!یه بند به فکر آسایش و رفاه و راحتی مریم بود!!!حالا مگه ول میکرد؟؟؟خدايي همه سر ِ كلاساي دبيراي مرد مراعات ميكنيم از لحاظ خنديدن و اينا ...خيلي سنگين و رنگين و باوقاريم!!!امروز دبيره مشكل داش به خدا!!!يعني اصلاً اخلاقش اينطوري نبوداااااااااا...امروز اينطوري شده بود!!فك كنم اثر تعريف و تمجيد من از آقايون دبير بود!!!!

دبيرا كلاً عوضيده شد بودن امروز!!دبير ادبياتمون(قافيه و عروض(خانومه)) كه هميشه با يه تُن عسلم نميشد خوردش امروز  انقد مهــــــــــربون شده بود و اينااااا كه نگوووووو!!آخره كلاسم برگش خيييييلي مهربونانه گف كه 5 نمره ي كلاسي رو بمون نميده مگر اينكه جلسه ي بعد چند تا تمرين حل كنيم كه مطمئن بشه درس و گرفتيــــــــم!!

خلاصه امروز كلاً در شُك به سر ميبرديم!!!!

 

پ.ن1:اينروزا هر كي بهم پيشنهاد دوستي ميده ، يا ماشين نداره يا از من كوچيكتره يا زشته!!خدايا نعمتات و شكر!

پ.ن2:استقلاليا، فيروز كريميتون مبارك!!!

پ.ن3:اينو بخونين:

 

روزي از روزها كه تعدادي مرد در رختكن يك باشگاه ورزشي جمع بودند ، صداي زنگ موبايلي بلند شد و مردي با استفاده از اسپيكر فون به آن جواب داد . اين گفتگوي تلفني توجه همه را به خود جلب كرد به طوري كه همه كارهاي خود را رها كرده و گوش ايستادند.

 

مرد :سلام

زن :سلام عزيزم.منم.تو هنوز باشگاهي؟

مرد :آره

زن :من براي خريد بيرون اومدم.يه كت چرم چشممو گرفت.قيمتش 100 دلاره.بخرم؟

مرد :اگه خيلي چشمتو گرفته خوب بخر .

زن :راستي از جلوي نمايندگي مرسدس بنز رد ميشدم .تمام مدلهاي سال 2006 رو آوردن ، يكيشون فوق العاده بود.

مرد :چند؟

زن :90,000 دلار

مرد :خوبه ، اما به شرطي كه فول باشه

زن :عاليه ، راستي يه چيز ديگه...خونه اي كه پارسال خوشمون اومده بود اما از دستمون رفت يادته؟دوباره به فروش گزاشتنش.950,000 دلار.

مرد :باشه سر معامله رو باز كن . قيمت 900,000 تا رو بده به احتمال زياد قبول ميكنن اگه هم نكردن و فكر كردي مي ارزه همون 950,000 تا تمومش كن.

زن :باشه.ميبينمت.خيلي دوست دارم.

مرد :منم خيلي دوست دارم.فعلاً

 

مرد گوشي رو قطع كرد ، همه با دهان باز،حيران و متعجب به او نگاه ميكردند.او خنديد و گفت:راستي اين گوشي ماله كيه؟!!!!!

 

 

اينو شنبه نوشته بودم ولي م خ ابرات شرمنده كرد ما رو باز،هرچي سعييديم وصل نشد كه نشد،امروز گزاشتم!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ساعت:۱۰:۳۰شب

 

داره برف مياد!!!!!!!!!!!

 

خدايا خيلي چاكـــــــــــــــــرم!!

 

+ HAMID.eh
چهارشنبه هفتم آذر 1386
اندر احوالات خوابهاي اينجانب!!!

 

آقا من شخصاً گ‌ه خوردم!

از اون موقع كه تصميم گرفتم روزانه بنويسم و مجيد گف كه به مسائلي كه توو روز واسم پيش مياد بايد بيشتر دقت داشته باشم و چند تا پست نوشتم و مزه ي نوشتن اومد زير دهنم،بگو خب،همه فكر و ذكرم شده پست جديد!!!همه ي مسائل زير ذره بينه واسم!!آخره جنبم خدايي من!!انقد ذهنم درگير شده كه ديشب خواب وبلاگ و دوستاي وبلاگي و قالب و اينا رو ميديدم!!!اصلاً ماجراي خوابم يادم نيس،فقط يادمه وبلاگ و اينا توش داشت!!!جالب اينجاس كه خوابم انقد ترسناك بود كه يهويي از خواب پريدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ديدم MP3 player روشنه توو گوشم!!!صورتمم از ترس داغه داغ شده !!!ولي هرچي فكريدم يادم نيومد كجا بودم و با كي بودم و چيه وبلاگ ترس داشت!!!!!!!!!!!!!!!!!

     

 

پ.ن1.ميگم توو خوابم"وبلاگ"بود!ترسناكم كه بود!نكنه تعبيرش بد باشه؟نكنه وبلاگم ه‌ك بشه؟

پ.ن2. كلاساي چهارشنبه  رو حذف كردن ، امروز كلاس نداريـــــــــــــــــم!!!!!!من تازه ميخواستم هِد بزنــــــــــــــــــــم امرووووووووووووز!!!!

پ.ن3.سعید و مجید شر  : دبير معارف بالاي 45 سالشه!،تازه ماشينم نداره!!!!هي نگين مباركه!!!من قصد ادامه تحصيل داچته بيدم!!

+ HAMID.eh
یکشنبه چهارم آذر 1386
متفرقانه!!!

A: همه ي دبيراي موسسه اي كه علم ميجويم ازش مَردَن به غير از يكيشون كه قبلاً اگه يادتون باشه ذكر خيرشون بود! حالا اينو داشته باشين نقداْ

چون موسسه اي كه من ميرم محدوديتهاي مدرسه رو نداره از نظر پوشش همه اصولاً بي در و پيكر ميان!!!اينم داشته باشين!

من با يه تيپ معمولي ميرم سر كلاس ... كلاً زياد آرايش ندارم ولي خب موهام بيرونه!يعني خودش مياد بيرون !!

حالا كلاسو تصور كنين توو ذهنتون!!!

تصور كردين؟؟؟؟

خب...يه آقاي حز ب الله اي كه دبير معارف باشه رو هم فرض كنين!!

از روز اولي كه اومد سر كلاس ما كاملاً ميشد فهميد كه شوكه شده!!!ولي توو اين مدت اصلاً حرفي از پوشش نميزد!امروز يهو درس و قط كرده ميگه ببخشيد خانوما؟وقتي من دارم تدريس ميكنم،چشام به موهاي شما ميوفته ،گناهش گردنِ منه يا شما؟من پرو پرو برگشتم گفتم خب معلومه ما!بعد ميگه خب الان اگه لطف كنين موهاتون بكنين توو من ممنون ميشم ازتون!كه نه شما گناه بكنين نه من!من متنفر بودم از اين دبيره و فك ميكردم يه ادم خشكه مقدسه ، ولي لحنش انقد صادقانه بود كه من يهوييييييي خوشم اومد ازش!زود،تند،سريع موهامو كردم توو...يه نيگا كرده ميگه دست شما درد نكنه!منم محض اين كه نگن لالم گفتم خواهش ميكنم ما بايد بگيم دست شما درد نكنه!!!!!ميخواس درس و ادامه بده ، يهو برگش گف : واسه چي دست من درد نكنه؟ و من در حالي كه داشتم به اين موضوع فك ميكردم كه سكوت هم خوبه گاهي!!دقيقاً زل زدم توو صورت بنده خدا گفتم خب واسه اين كه تذكر دادين ديگه!!!!!يه نيگايي كرد كه من شيرينيه 5 نمره كلاسي* رو حس كردم زير دهنم!!

اصولاً همه ميگن زبونم بلاي جونم ميشه آخر...ولي هميشه ، البته هميشه ي هميشم كه نههههه ولي خب اكثر اوقات به دردم خورده!

*:امتحانات آخر ترم از 15 نمره است و 5 نمرش دست دبيره كه با توجه به حضور در كلاس و رعايت قوانين و ايناااا اضافه ميكنه به 15 نمره ي برگه!يكي از دلايلي كه من حاضر شدم به جاي اينكه غير حضوري بخونم ، برم سر كلاس ،اونم 5 روز توو هفته،همين بود!!!!

B: با يه بنده خدايي چت ميكردم،از همشهريا بود،بش ميگم از بين دوست و رفقا كسي نيس كه دوس دختر بخواد؟ميگه كسي كه ههههس!!با چه خصوصياتي اخه؟ ميگم فقط ماشين داشته باشه! ميگه:چي شده هوس دوس پسر كردي؟ميگم هيچي ، بعداز ظهرا كه از موسسه برميگردم سرده ميخوام برسونتم خونه!!!!

C: مكان: خونه دايي بزرگه

    زمان: یکشنبه

    ساعت: 19واندي

    من : اين چيزش بيشتر نميره توو!!

    نرگس:چرا بابا،فشار بده ،جا باز ميكنه!

    من:خاك بر سرت با اين حرف زدنت!!!

 اصل ماجرا:نرگس گوشتاي تيكه شده رو ميزاش روو چرخ گوشت،من هولشون ميدادم توو و عين اين نديد بديدا     ذوق زده به گوشت چرخ شده ها نيگا ميكردم كه يهو يكي از تيكه گوشتا گير كرد توي تيغه و چرخ نميشد كه  مكالمه ي بالا صورت گرفت!!!

پ.ن1.اگر غلت املاعي يا دسطوري در نوشطه ي من ميبينيد بگوييد لتفاً!

پ.ن2.يه موقع هايي شك ميكنم توو اين كه ميتونم حسمو توصيف كنم يا نه!اگه از نوشته هام چيزي نفميدين به گيرنده هاتون دس نزنيد،اشكال از فرستندس!!

پ.ن۳.چقد نوشتممممممممم!!!

+ HAMID.eh
جمعه دوم آذر 1386
20سالگي!!

من پنج شنبه صب در بس نشسته بودم خونه كه جوابگوي سيل تبريكات باشم!!!! صب تا ظهر هي ميگفتم خب يادشون مياد...ملت گرفتارن و از اين جور دلداريا كه ديدم دختر عمم بعد از بوقي زنگ زده كلي بگو و بخندو چطوري و چطورم و درساي دانشگاه سخته و تو چيكار ميكني و دايي خوبه و زندايي و خوبه و بعدشم تق گوشي و گزاشت!!!! 

ديدم از دنياي حقيقي كه خيري نرسيد بمون...پاشدم اومدم نت ديدم اينجام خبري نيس...يعني بگو به غير از مجتبي يكي يادش بود!!!گفتم خب بچه ها اكثراً شب آن ميشن،خب دغدغه ذهني دارن!خب بچه هاي وبلاگ كه خيلياشون نميدونن!!ديدم نخيــــــــــــــر غير از مجتبي هيچكي اين رويداد بزرگ تاريخ رو ياداوري نكرد كه نكرد!!تا شب هي رفتم...هي اومدم...باز رفتم...باز اومدم!! ادد ليست كه كلهم offline ...توو وبم كه قورباغه پر نميزد!!شب بعد از جشن سر شار از احساسات خانواده (مامان،بابا،خواهر بزرگه،دايي بزرگه و خانواده،خاله بزرگه و خانواده...همه با هم نشستن دور هم فيلم 4 شگفت انگيز و ديدن به مناسبت تولد من !!!!)، باز اومدم نت و شما بگو يكي محض رضاي خلق خدا آن بود؟حالا منو ميگي ساتور (سعید گف اینجوری مینویسن:ساطور)ميزدي  ،خونم نميجهيد!!!!بعدش مجتبي آن شده( جاداره از همين تريبون تشكر كنم از مجتبي كه بنده ي خدا پا به پاي من حرص خورد و هي گف يادشون رفته...حالا يادشون اومد شايد...من شخصاً انقد غر زدم خودم خسته شدم ولي اون نه!!!)بعدشم كم كم ادد ليست و دوستان وبلاگي يادشون اومد كه يه خري در چنين روزي به خرهاي جهان اضافه شده !!منو شرمنده كردن و تا سپيده ي صبح از ذوق خواب به چشمان نيامد!!!

 

اين بود انشاي من در مورد 20 اُمين سالگرد تولد خود را چگونه گزرانديد!!

 

 

پ.ن1.مرسي بابت تبريكاتون...شرمندم كردين

پ.ن2.چقد از اتفاقات روزانه نوشتن سخته!

 

 

 

روز بعد نوشت:

همينجا تشكر ميكنم از مجيد كه من و شرمنده كرد و پست زده بود واسم توو وبلاگش ... يادم رف بگم

+ HAMID.eh
پنجشنبه یکم آذر 1386
مباركه!!

 

خب،به ميمنت و مباركي و خجستگي ما اومديم اينجا...

اونجا نشد كه بشه واسه همين اومديم اينجا شايد شد كه بنويسيم!خلاصه كه جايي نريد همين اطراف باشين من ميام!بعدشم آدرسه بلاگ منو توو پيونداتون تغيير بدين لطفاً!منتها با عنوان جديد!!!شرط ميبندم فردا نه پس فردا آدرس بلاگ منو مث تبليغاي لوله باز كني زدن به در و ديوار اين فسقل شهر كه من عاشقشم! يكي از بدياي زندگي توو شهرستان همينه!!ملت آماره آب خوردنتم دارن!البته من مشكلي ندارم با اين كه آدرسم و دوستان خارج از دنياي مجازي هم داشته باشن همشون از دوستان خوب منن ، ولي يه جورايي حس ميكنم درست نيس كه افرادي كه بعضاً من خارج از نت هم ميبينمشون و سر و كارم بهشون ميخوره اوونم توو يه شهرستان ؛ آدرس اينجا رو داشته باشن و از كوچكترين علايق من خبر دار بشن!!!!خلاصه كه هستيم خدمتتون.

 

 

پ.ن1.هنوز با عربي كنار نيومدم!يعني اون با من كنار نمياد!

پ.ن2.اين روزا شديداً خوشم مياد حرص ديگران رو در بيارم!!!!مشكل رواني دارم آيا؟

پ.ن3.خدايي بازياي پرسپوليس و كيف ميكنين؟،مربي و كيف ميكنين؟،بازيكن و كيف ميكنين؟،شانس و كيف ميكنين؟

 

پ.ن4.

گردی نیشت
دودی نیشت
مینشینم لب ژو
من دماغم چقدر میخارد
ژیر لب میگویم
دمپایی من پش کو؟
پاشبانی ژ شر کوچه پایینی ما
نفله ای را دارد با خودش می آرد
وای انگار که او داش حشن هشت
دشتبندی دارد او در دشت
چیژ هایی اشت که من میدانم
مثلا" میدانم که حشن
داد من را هم لو
و من خشته ژ بش بیحالم
لحژات دگر میشوم پاک ولو
میروم بالاتر تا دم در
میشوم لیک دمر
من پر اژ فریادم
داد خواهم ژد
ای ژن . ای ژن
باژ کن این در را
چند شاعت دگر
من بهمراه حشن
و دو مشقال حشیش
و بهمراه پلیش
میرویم شوی شتاد
آخ شرکار بایشت
کت من باژ افتاد

                           داش شهراب

+ HAMID.eh